تازه ترین مطالب

تاریخ : 2. آذر 1396 - 8:26   |   کد مطلب: 26214
اردوگاه عنبر دوران اسارت را می گذراندیم شرایط برای بچه ها از طرف سربازان عراقی روز به روزسخت ترمی شد،

در بین جماعت اسرای ایرانی ،جماعت مخصوصی هم پیدا می شدند که بر اثر لغزش به طرف عراقی ها متمایل پیدامی کردندوبرای آنها خبر می بردند وباعث کدورت وزحمت اسرای ایرانی می شدند
یک روز که داشتیم داخل محوطه اردوگاه قدم می زدیم یکی از اسرای ایرانی را دیدم که سر وصورتش خون آلود هست وپرسیدم :«چی شده»
گفت:آقای «الف»زده
آقای الف را پیدا کردم وگفتم چرا فلانی را زدی
گفت:« از دستم بر می آید»
من هم بدون مقدمه به اش گفتم:«تو برو ‌لچک را از سرت بردار»
لچک دستمالی است که روی سر می اندازندو اشاره صحبت من هم برای آن آقا گران تمام شد،
من مسئول وارشد آشایشگاه بودم وآن آقا هم در آسایشگاه ما بود،
چند روزی از این ماجرا گذشته بود که یک شب بچه ها علیرغم،ممنوع بودن ،به صورت خود جوش ومحرمانه ،یک تئاتر اجراء کردند
نگهبان آسایشگاه بخاطر جذابیت تئاتر حواسش پرت شده بود ونگهبان عراقی فهمید
آمد گیر داد وجمع کردیم وفردا صبح افسر مسئول عراقی آمد ومن را خواست
چون از قبل لو رفته بودم توسط جماعت مخصوص
بردنم زندان اردوگاه،وتا جان داشتم زدند
روزی سه بار ودر سه وعده جدا گانه کتک می خوردم
حتی مجبورم می کردن در آخر کتک خوردن،پوتین سربازان عراقی را بوس کنم
یک روز هم آن آقای الف را که جزء جماعت مخصوص بود آوردندوگفتند که من را کتک بزند وآنهم اول بازویم را گاز گرفت که عراقیها خندیدند وبه او‌گفتند
مگر سگ هستی که داری گاز می گیری
ویک دم پایی دادن به او‌، دست وپای من راهم بستند وآنهم نامردی کرد آنقدر از جلوی سرم به وسیله دمپایی ضربه زد که یخ کردم
وگذشت مدتی ومن هم زندانی بودم وهر روز شکنجه وکتک می خوردم
یک روز آن آقای الف را که جزء فریب خوردگان اسرا بود آورند در کنار من زندانی شد
ازدر دوستی در آمد وسئوال وپشت سئوال
یک روز پرسید :«کجای آدم بیشتر حساس هست»
من هم غفلت کردم وگفتم:«گیج گاه»
شب شد وخوابیدیم نصف شب گذشته بود که به یکباره از خواب بیدارشدم
وبه خودم گفتم نکند که آقای فریب خورده قصد من را کرده است
چرا کم عقلی کردم وگفتم  نقطه حساس گیج گاه هست
یک پتوی کهنه بیشتر نداشتم که نصف آن را زیرم روی کف زندانی که سیمان بود ونصف دیگر آنرا روی سرم می کشیدم
در این بین با خودم گفتم که اگر بخواهد بزندم خوب دو‌کف دستانم را بگذارم روی یک طرف صورتم
ناگهان به فکرم رسید که خوب
اگر بزند که از زیر که سرم روی سیمان کف زندان هست وآسیب می بیند
در این افکار بودم که پتو را از سرم کشیدم
 ودیدم عین یک غول بی شاخ ودم،بالی سرم آقای الف فریب خورده ،که در یک دستش نبشی آهنی داشت، قصد گیج‌گاهم را کرده
سریع با اطلاعاتی که از ورزش رزمی کنگ فو ودیگر ورزشها داشتم،یک دستش را گرفتم،او با در دست داشتن نبشی آهنی،یک دشتش که پایین می آمد من دست دیگرش را می کشیدم وعین آفتاب و مهتاب شده بودیم ،تا اینکه یک آن با ضربه« آفتاما» دفاع می کردم ومی زدم ،زیر پایش را «فتح پا»درو کردم وبا ضر به ای که به دهان وفک  او زدم به زمین خورد،دهانش غرق در خون شد وموهای جلوی سرش را گرفتم سرش راچند ضربه به زمین زدم ومقدا ی که از حال رفت ،نشستم روبرویش تا اگر بخواهد بلند شود دوباره او را حال بدهم،بیحال بود من هم بدون اینکه چرتی بزنم تا صبح نشستم روبروی او،تا عراقی آمدند ودر زندان را باز کردند
آقالی الف روز قبل از فرصت وشاید هم با هماهنگی عراقی ها که دل خوشی از من نداشتندورفته بود بیرون ،زیر لباس عربی که به تن داشت آن نبشی آهنی رامخفیانه آورده بود،
سربازن عراقی آقای الف فریب خورده راکه توان حرف زدن دیگر نداشت را بردن درمانگاه ومن هم با توضیحاتی که با وجود نبشی آهنی به عنوان سند دادم ،از زندان آزاد شدم،وبه جمع دوستان اسیر در آسایشگاه پیوستم،
راوی:آزاده گرامی،حاج اسماعیل گرد پور
تدوین:جمشید طالبی
منبع:نافع
انتهای پیام/ح

دیدگاه شما

سایت رهبر معظم انقلاب
شبکه اطلاع رسانی دانا
پایگاه خبری نافع همدان