تازه ترین مطالب

تاریخ : 17. آذر 1395 - 7:53   |   کد مطلب: 23846
لوئیس بی میر یهودی اهل روسیه بود.او ادعا میکرد مدارک شناسایی خود را در جریان مهاجرت گم کرده و زادروز خود را چهارم جولای مصادف با روز استقلال آمریکا معرفی میکرد. میر فردی احساساتی، سیاس، افراطی و سخنرانی متبحر بود.

صبح رزن،در یادداشتهای ادامه دار به قلم کارشناس ادیان و عرفان نحوه ی تشکیل هالیوود و کمپانی های آن را بررسی میکنیم.

هالیوود به عنوان ابر رسانه غرب و تفکر اومانیسم و صهیون امروز اثر گزارترین منبع و جریان سازترین رسانه هاست.

به همین دلیل پرداختن به نحوه و تاریخچه شکل گیری آن برای شناخت هر چه بهتر ماهیت تولیدات این ابزار اصلی ازائه و اشاعه سبک زندگی آمریکایی برای رزمندگان جنگ نرم در تفکر انقلاب اسلامی امری لازم است.
پیش از این در دو بخش به تاریخچه شکل گیری کمپانی های اصلی هالیوود پرداختیم و در بخش سوم نیز دو کمپانی مطرح و اصلی دیگر مورد بررسی قرار گرفته است.

 

 

لوئیس بی میر یهودی اهل روسیه بود.او ادعا میکرد مدارک شناسایی خود را در جریان مهاجرت گم کرده و زادروز خود را چهارم جولای مصادف با روز استقلال آمریکا معرفی میکرد. میر فردی احساساتی، سیاس، افراطی و سخنرانی متبحر بود.
 

همزاد آمریکا(متروگلدوین میر)

 

لوئیس بی میر یهودی اهل روسیه بود.او ادعا میکرد مدارک شناسایی خود را در جریان مهاجرت گم کرده و زادروز خود را چهارم جولای مصادف با روز استقلال آمریکا معرفی میکرد. میر فردی احساساتی، سیاس، افراطی و سخنرانی متبحر بود.

 

 

 

 

 

 

به عقیده ی اریک جانستن، رئیس انجمن تصاویر متحرک آمریکا، او یک خودپرست گزافه گو بود و از نظر دخترش هنرمندی بزرگتر از همه. افراطی بودن سبب بروز حس شدید پدر سالاری در او شده بود نه تنها نسبت به خانواده بلکه میخواست پدرجهان باشد،شاید بتوان گفت که این خصیصه تا حدودی از رابطه ی عاری از محبت او و پدرش نشات میگرفت.

زندگی توام با فقر سبب شد میر در دوازده سالگی مدرسه را ترک کرده و مشغول کار شود او بعدها میگفت اگر دوباره زندگی کنم در ده سالگی سرکار خواهم رفت.سرانجام او در نوزده سالگی خانه را به مقصد بوستون ماساچوست ترک کرد و در آنجا به کار خرید و فروش آهن پاره مشغول شد.

نخستین بار پیشنهاد جوزف مک برای شراکت در اجاره ی یک سالن نمایش در هورهیل توجه او رابه دنیای تصاویر متحرک جلب کرد.

هورهیل شهری کارگرنشین و فاقد سرگرمی برای خیل عظیم جمعیت آن منطقه و بهترین مکان برای کسب درآمد بود.او نام سالن نمایش خود را جم نهاد اما پس از دوبار بازسازی نام ارفیوم نو را برایش انتخاب کرد جایی که سرآغاز امپراطوری او بود. در سال 1911دو تاجر اهل هورهیل کلنیال را با مدیریت میر راه اندازی کردند او کلنیال را اوج بلند پروازی های خود میدانست.

او هم مثل سایر هم کیشان یهودیش راز موفقیت را در جذب طبقه ی متوسط میدانست.او میخواست با کنترل سرگرمی ارزش ها را پایه ریزی کند، میر سینما را به مثابه ی منبری برای وعظ میپنداشت.

 

 

 

 

سالن ها را یکی پس از دیگر تحت سلطه قرار میداد.قدرت طلبی باعث شده تنها یهودی حاضر در تئاتر نیز باشد اما از آنجایی که تئاتر جایی برای تازه واردها نداشت او مجددا به سینما بازگشت.

در اکتبر 1913شرکت فیلم لوئیس بی میر در زمینه ی توزیع فیلم در بوستون با همکاری جس لسکی افتتاح شد.چندی بعد با همکاری سه تاجر از هورهیل شرکت امریکن فیوچرفیلم را جایگزین شرکت قبلی کرد.پس از مدتی ال لیختمن مدیر اجرایی سابق فیمس پلیرز زوکر، پیشنهاد کرد که به الکو(شرکت مالی فیلم) بپیوندد اما عمر الکو کوتاه بود و میر بعداز فروپاشی آن شرکت متروپیکچرز را بر اساس ایده ی آن راه اندازی کرد.

دی گریفیث کارگردان افسانه ای بن هور با فیلم تولد یک ملت او را در مسیر جدیدی قرار داد.درشرایطی که سایر پخش کنندگان در خرید حق پخش مردد بودند میر حق پخش فیلم را در نیوانگلند قاپید.

حس او درست بود و تولد یک ملت که رویکردی نژادپرستانه درباره ی جنگ های داخلی آمریکا داشت یک بمب اجتماعی بود و سود کلانی ببارآورد.هری ایتکن میگفت راهکار میر برای کسب سود فریب تهیه کنندگان و دستکاری اسناد مالی بود که این ادعا بعدها مهرتاییدخورد.

پس از اینکه وضع بهتری پیداکرد به بروکلین رفت و عضو انجمن مذهبی احابی شولم شد انجمنی محافظه کار و وابسته به طبقه ی متوسط. عطش سیری ناپذیر میر به پیشرفت او را وارد عرصه ی ساخت فیلم کرد بنابراین شرکت سریال پروداکشن را تاسیس و درگام اول راز بزرگ را ساخت.او مثل سایر یهودیان برای پیشرفت فیلمها از حربه ی دزدیدن بازیگران قبل از اتمام قرارداد از کمپانی ها استفاده میکرد.از جمله ی این ستارگان آنیتا استوارت بازیگر ویتاگراف بود.

آنها در نخستین همکاری همسران پاکدامن را تهیه کردند که از سود آن توانست دامنه ی کار خود را به خارج از بروکلین برساند.میر راهی هالیوود شد منطقه ای بکر و بدوی در جنوب لس آنجلس که در زمان ورود میر هشتاد کمپانی را در خود جای داده بود.

میر در هالیوود فیلم در کنتاکی قدیم را با همکاری استوارت و چند فیلم با حضور میلدرد هریس چاپلین-همسر سابق چارلی چاپلین- تهیه کرد.

او به خاطر فیلمهای اخلاق مدار خود محترم بود اما این تنها دلیل پیشرفتش نبود او خوب میدانست که حشر ونشر با افراد برجسته ای مثل گریفیث میتواند سکوی پرتاب او باشد.

در سال1910 زمانیکه چندسالی از جدایی میر از مترو میگذشت مارکوس لوی شرکت راخرید اما هم از فیلمها و هم از مدیریت بشدت ناراضی بود تا جاییکه تصمیم به فروش کمپانی گرفت، اما لی شوبرت سهامدار گلدوین(شرکتی که توسط ساموئل گلدفیس و ادگار سلوین پس از اخراج از پارامونت بنانهادند.) او را به خرید گلدوین و ادغام آن با مترو تشویق کرد.

لوی روبرت روبین را مسئول مذاکره با سران گلدوین کرد.روبین وکیلی بود که پس از سقوط الکو دوست و شریک میر شده بود و همینطور واسطه ی آشنایی او و لوی شد.

لوی میر را بهترین فرد برای مذاکره با زوکر جهت خرید ادوات و تجهیزات کرد و دربرابر ضمن واگذاری شرکت میر او از لوی ماهیانه حقوق دریافت میکرد و عبارت لوئیس بی میر تقدیم میکند در ابتدا یا انتهای فیلمهای شرکت ثبت میشد همچین میر باید سالانه پانزده فیلم میساخت.

او معاون اول متروگلدوین شد و آرس گراتیا آرتیس ،هنر برای هنر، بعنوان شعار شرکت برگزیده شد.ام جی ام تحقق رویاهای میر بود.

مارکوس لوی صاحب شرکت در تابستان 1927 درگذشت و بیوه ی او اداره ی شرکت را برعهده ی نیکلاس شنک گذاشت.رقبا شرایط را برای ضربه زدن به کمپانی مناسب دیدند

درگرماگرم این جنگ قدرت ویلیام فاکس پیشنهاد خرید کمپانی را به شنک داد و شنک بدون اینکه میر را در جریان بگذارد در 24فوریه 1932فروش را نهایی کرد.

اینک فاکس صاحب بزرگترین شرکت فیلمسازی زمان خود بود دست کم روی کاغذ. در همین زمان میر به دیدار فاکس رفت و مخالفت خود را رسما اعلام کرد و فاکس طرف شنک را گرفت همزمان با این جریانات میر از طریق زنی بنام آیدا کورمن وارد سیاست شد و از آنجایی که همیشه خود را خدمتگذار آمریکا میدانست طرف جمهوری خواهان را گرفت.پیشرفت او در عرصه ی سیاست سبب شد که بتواند با وزارت دادگستری لابی کند و جان لرد ابراین معاون دادستان کل به فاکس اعلام کرد مدرکی برای اثبات توافق او و شنک وجود ندارد وهمچنین شنک به خیانت در امانت محکوم شد.

فاکس که خود را بازنده میدید به میر پیشنهاد دومیلیون دلاری داد و او هم اعلام کرد با واگذاری موافق است اما باز هم این انتقال صورت نگرفت چون فاکس بشدت تصادف کرده بود و ماهها خانه نشین شد و وقتی به عرصه بازگشت که نه تنها قرارداد مترو بلکه حمایت های مالی را نیز از دست داده بود.

تمام کمپانی های یهودی با صندوق های مالی یهودی کار میکردند اما فاکس تنها یهودی بود که برخلاف این رویه عمل کرد و نهایتا نیز توسط همان غیریهودیان نابود شد.

اما خیانتی که شنک درحق میر انجام داد حسی مشترک درمیان یهودیان به عرصه رسیده را در او نیز برانگیخت، حس ترس از دست دادن همه چیز. همین امرسبب شد او به شنگ هیچگاه اعتماد نکند.

دستاورد واقعی میر بنای سبک زندگی خودش برسبک زندگی آمریکایی بود.او بود که سبب فروپاشی سلطه ی مطلق پارامونت بر هالیوود شد.

میر باترویج یک فانتزی ملی گسترده و باورپذیر از رویا و انگاره های بنیادین ایمان جزمیش به پرهیزگاری، سنگرخانواده، فضیلت وفاداری، درستی سنتها وخود آمریکا نقطه ی پیوندی میان آمریکای سنتی و مهاجران جدید آمریکایی شده و طبقه ی کارگر بوجود آورد.او تصویری از یک آمریکای پذیرا، امن و ایمن را روی پرده ساخت و به دیگرآمریکایی ها خوراند.”او مجبور بود متولد چهارم جولای باشد.”

 

5)موسولینی هالیوود(کلمبیا پیکچرز)

 

مکس، جک، هری و ناتان چهار فرزند جوزف آلمانی و بلا لهستانی بودند.در میان این چهاربرادر  کسی که توانست نام خانواده ی کان را ماندگار کند هری بود.

هری کان متولد 1891بدون تردید ترسناکترین غول هالیوود است، قلدرمآب، هتاک، خودپسند، زن باره و ریاست طلب. او میتوانست درلحظه کسی را با زبان و نگاه مغرورخود له کند.

 

 

 

 

 

او کپی هالیوودی بنیتو موسولینی دیکتاتور ایتالیایی بود، این تنها نظراطرافیانش نبود بلکه خودش نیز میخواست که اینگونه باشد تا جاییکه پس از ساخت مستندی درباره ی زندگی او ازطرف موسولینی به ایتالیا دعوت شد و پس از بازگشت باتغییر دکوراسیون اتاق کارش به سبک اتاق کار میزبان نشان داد تاچه حد تحت تاثیر قرارگرفته است.

 

او نادانسته پیرو قانون جنگل بود؛ طبیعت عناصر ضعیف را نابود میکند و قوی ها باقی میمانند.در کمپانی اوفقط کارگردانان و بازیگران جسور باقی میماندند، ترسوها حذف میشدند.

بسیاری از اطرافیانش میگفتند او قبل از مطالعه فیلمنامه ها را نقد میکرد اگر نویسنده درمقام دفاع از خود کوچکترین لغزشی نشان میداد دست میگذاشت روی نقطه ضعفش و اگر از خود دفاع میکرد میگذاشت کارش را بکند.

او همواره درتلاش بود با ویژگیهای اخلاقیش سرپوشی بزرگ بر رخنه ی آزاردهنده ی گذشته ی خود بگذارد و تنها چیزی که باعشق حفظش میکرد مادر بود او قهرمان هری بود.

کسی که پای این غول سرکش را به سینما بازکرد برادرش جک بود.جک مانند هری در چهارده سالگی مدرسه راترک کرد.اوعاشق سینماشد و مدتی در آی ام پی لیملی کارکرد و بعدها مسئول تدوین یونیورسال شد و کم کم رابط لیملی و کارگردانان.

 

درسال 1913جک به جرج تاکر کارگردان پیشنهاد ساخت فیلمی درباره ی قاچاق زنان را داد، اما هزینه پنج هزاردلاری برای لیملی ناخن خشک زیادبود بنابراین او کار را رد کرد.

جک و تاکر فیلم را بصورت پنهانی باهمکاری سه کارمنددیگر یونیورسال ساختند و درست در اوج درگیری های لیملی و اعضای هیئت مدیره فیلم را رو کردند.اعضای هیئت مدیره نسبت به ساخت این فیلم اعتراض کردند لیملی بخاطر اینکه دربرابر آنها بایستد فیلم راقیمت گذاری کرد ولی اعضای هیئت مدیره که قصد لیملی را کسب سود فرض کردند قیمت را بالابردند و درنهایت فیلم 25000دلار نهایی شد.در 24 نوامبر1913 فیلم اکران شد و ثروتی بادآورده بهمراه داشت، درآمدناخالص 45000دلار!!!

همزمان با پیشرفتهای جک دریونیورسال هری راه دیگری درپیش گرفته بود.او پس از ترک مدرسه مدتی را در برادوی آوازخواند و بعدکارهای مختلفی را تجربه کرد.

اوهمراه با دو تن از دوستانش در قالب باشگاه بولینگ در شهرهای مختلف ازطریق قمار از صدهانفر کلاهبرداری میکردند.باوجود اینکه دربیست ویک سالگی ازطریق کلاهبرداری روزگار میگذراند اما همیشه عاشق نمایش بودو برای کسی مثل او بی شک نمایش صحنه ی خوبی برای خودنمایی بود.مدتی کنترلچی قطار بود، زندگی نامه نویسش مینویسد اغلب کنترلچی ها پانزده درصد از پول را برمیداشتند و بقیه را به شرکت پس میدادند اما او تنها پانزده درصد را به شرکت میداد.

 

 

 

 

 

کمی بعد از کار خارج شد و به فروش ترانه مشغول شد.فکری به سرش زد، شرکت های پخش موسیقی برای تبلیغ ترانه ها اسلایدهایی را قبل از نمایش فیلمها پخش میکردند اما او تاثیرگذاری فیلم را بخوبی درکرده بود پس از طریق چند اسلاید یک فیلم کوتاه چندثانیه ای ساخت.

 

موفقیت این ایده سبب شد از چند شرکت سفارش دریافت کند.هری به کمک جک این ایده را به لیملی فروخت و طولی نکشید که دستیار اداری یونیورسال در کالیفرنیا شد.

جک باوجوداینکه یک دهه از عمرکاریش در یونیورسال میگذشت تصمیم به جدایی گرفت و همراه هری و جو برنت شرکت سی بی سی را افتتاح کردند.آنها در محله پاورتی رو-راسته ی تنگ دستی- کارخود را گسترش دادند.پاورتی رو کارخانه ای سریع بود که نازهنرپیشه را نمیخرید و فیلمهای فاخری هم نداشت.

 

توصیف فرانک کاپرا از پاورتی رو این بود” پناهگاهی برای یهودیان کله شق و جسوری که نمیتوانستند ظرافتهای فرآیند خلاقانه ی بسیاری از استودیوهای بزرگتر راتحمل کنند.”

کان زن باره بود اما ماجرای عشق او به رزبارکر نیز عجیب بود.زمانیکه ترانه فروشی میکرد رز را دیده بود اما عشق چندانی بین آنها نبود وقتی هری برای اداره ی سی بی سی به کالیفرنیا رفت رز نیز در نیویورک با یک وکیل ازدواج کرد. هری جاه طلب خود را در یک رقابت تصور میکرد و احتمالا فکر میکرد رز باکسی برتر از او ازدواج کرده چون از دیدگاه او وکلا همیشه قشر قابل احترامی بودند بنابراین او را به دفترش دعوت کرد و رز هم از آنجایی که این را تنها دعوتی ازطرف دوستی قدیمی تصورمیکرد همراه یکی از دوستانش به ملاقات هری کان رفت اما در کمال تعجب با ابرازعشق او مواجه شد.

رز به کالیفرنیا بازگشت درحالیکه به شدت تحت تاثیر سخنوری هری قرارگرفته بود.مدتی بعد دوست رز ماجرا را برای همسرش تعریف کرد و وکیل که خود راشکست خورده ی کارزاری میدید که از وجود آن بی اطلاع بوده، رز را طلاق داد و وجه المصالحه ی هنگفتی نیز به رز پرداخت کرد.زر بلافاصله با هری ازدواج کرد و برهیچکس پوشیده نیست که این وجه المصالحه سرمایه ای شد تا کان را تبدیل به رئیس کلمبیا پیکچرز کند.

کمپانی کلمبیا خارج از محدوده ی استودیوهای بزرگی مثل متروگلدوین، یونیورسال و پارامونت زیاد به چشم نمی آمد. زیرا او نه فرد مشهوری در اطراف خود داشت و نه سرمایه ای برای ساخت فیلمهای پرزرق و برقی مثل فیلمهای میر. تنها راه پیش روی او برای بزرگ کردن کمپانی و گرفتن تاییدیه ی هالیوود ساخت فیلمهای کم هزینه اما تاثیرگذاربود.

 

برای این منظور کارگردانان دم دست او کارساز نبودند او به فردی جسورتر و گستاخ تر احتیاج داشت و این فرد کسی نبود جز فرانک کاپرا. شاید به جرات بتوان گفت درتاریخ هالیوود هیچ شرکتی به اندازه ی کلمبیای هری کان به یک کارگردان وابسته نبوده. کاپرا دقیقا شبیه کارفرمای خود بود، یک کلاهبردار دوره گرد.

کاپرا یهودی متولد 1897 در سیسیل ایتالیا بود که وقتی شش سال داشت به ایالات متحده نقل مکان کرده بودند.او در موسسه ی فناوری آمریکا درس خواند ومهندس شد اما پس از جنگ جهانی اول نتوانست کاری متناسب با رشته ی خود بدست آورد.گاهی کلاهبرداری میکرد گاهی باربری و کارهای خرد دیگر. ورود او به عرصه ی تصاویر متحرک هم بی ربط به سابقه ی کلاهبرداریش نبود. او به آگهی یک شرکت فیلمسازی پاسخ داد و رئیس شرکت گمان کرد که او یک کارگردان حرفه ای است پس یک فیلم کوتاه ساخت و چهارسال وقت خود راصرف یادگیری زیروبم این صنعت کرد و در همین اثنا هم کارهایی مثل تدوین انجام میداد.

 

پس ازچندی خبر استخدام کارگردان در کلمبیا را شنید از سرناچاری به آنجا رفت زیرا هیچوقت نام این کمپانی را نشنیده بود. کاپرا به پاورتی رو رفت و زمانیکه سم بریسکین قصد داشت او را به کان معرفی این با این جمله روبه رو شد:”سم محض رضای خدا گورت رو گم کن.سرم شلوغه، بفرستش سرکارش.” این جمله آغاز همکاری یکی از بزرگترین کارگردانان تاریخ هالیوود با یکی از بزرگترین کمپانی های هالیوود بود.

 

کان براساس غریزه ی خود کاپرا را انتخاب کرد.جسارت کاپرا بحدی بود که کان را وادار کرد تمام شرایط او را برای اینکه همه کاره ی فیلمهایش باشد پذیرفت.شاید هری خود را در این کارگردان ناشناخته ی ایتالیایی میدید.با تمام اینها همیشه کاپرا را تحت فشار میگذاشت تاجاییکه او را مجبور میکرد فیلم نیمه کاره ی کارگردانی دیگر را تکمیل کند ودر سال اول حضورش درکلمبیا هفت فیلم ساخت.

 

افرادی مانند میر و زوکر بدنبال هنرمند بودند اما کان طالب افرادی با روحیه ی فولادین بود، این دوبخاطر همین شباهتها ناخودآگاه به یکدیگر احترام میگذاشتند. آنها ترکیب ایده آلی بودند با این تفاوت که غایت تلاشهای کان اثبات قدرت خود به بزرگان هالیوود و هدف کاپرا کسب اسکار بود.او ملودرامهای زیادی ساخت اما هیچیک نشانه ای از سبک کاپرا را منعکس نمیکردند.

 

او سازنده ی نخستین فیلم ناطق کلمبیا بود، چیزی دقیقا شبیه خواننده ی جاز در کمپانی وارنرها.  فیلم نسل جوان تر ملودرامی یهودی نوشته فنی هرست بود درباره ی تاجری یهودی وجسور که منکر ریشه هایش میشود و در برابر افکار پدر سنتی خود می ایستد اما در این داستان مادر به دفاع از عقاید پسر برمی آید و به همسرش میگوید که پسرشان موریس همان تاجری میشود که او نبوده.ولی در انتهای ماجرا موریس زندانی درون خود میشود، زندانی یکی شدن با جامعه ی جدید.

فرار از مذهب پدیده ای نسبتا شایع درمیان یهودیان موسس کمپانی های هالیوود است.یهودیان مهاجر در نظام طبقاتی آمریکایی جزء پست ترین طبقه محسوب میشدند بنابراین پناه بردن به پرچم ایالات متحده و همگن شدن با نظام اجتماعی این کشور تنها راه چاره ی آنان تلقی میشد.

اما درباره هری مسئله متفاوت بود زیرا او نه تنها مذهب خود را کنار گذاشت بلکه همواره به تحقیر پیروان این دین نیز میپرداخت. زمانیکه او از لوئیس میتزر کارگردان درباره ی ریشه قومیش سوال کرد او جواب داد:”آمریکایی و یهودی هستم” و کان دربرابرگفت:”خوشم آمد، اول آمریکایی”

کاپرا با فیلمهایی مثل کشتی هوایی و چای تلخ ژنرال ین کلمبیا را به سمت پیشرفت سوق میداد اما همچنان از هدف خود دور بود . بنابراین استراتژی خود را تغییر داد و سران هالیوود را به باد انتقاد گرفت و آنها را به نادیده گرفتن کمپانی ها متهم کرد.

کار او اثرگذاربود زیرا او وارد حلقه آکادمی شدو جزئی از هیئت مدیره محسوب میشد.این یک فرصت استثنایی بود زیرا او از طریق حشرونشر با بزرگان میتوانست از توان فنی آنها در جهت ساخت فیلم خود بهرمند شود و فیلمهای فاخری خلق کند.

 

در همین زمان میراز هری خواست که کاپرا را به او قرض دهد. این یک اتفاق خوشایند برای کان بود زیرا او همواره میر را میستود اما اکنون او چیزی داشت که میر طالبش بود. اما همکاری آنها کوتاه بود زیرا دست کاپرا در کمپانی متروگلدوین مثل کلمبیا باز نبود و پس از مشاجره با تهیه کننده ای از آنجا خارج شد. او درسال1933 بانو بودن برای یک روز را ساخت.این اثر موفق در چهار زمینه بویژه کارگردانی نامزد اسکار شد.این یعنی مشروعیت کلمبیا.

 

کار کاپرا ادامه یافت تا به”یک روز اتفاق افتاد” رسید.در فوریه 1934فیلم اکران شد و تبدیل به یک پدیده ملی شد و تا کریمس تمام جوایز را درو کرد.

کاپرا گرچه خود کاتولیکی رویگردان از دین بود ؛ به بیان الهیاتی کمدی میپردازد، نسخه ای دنیوی از داستان مسیح.،قهرمان داستان با نیروی خوبی و خرد برموانع و خیانتها فائق می آید. او در فیلمهایش فضایل آمریکا را بشکل مبالغه آمیزی بزرگنمایی میکند و اسطوره خلق میکند، اسطوره ای که خودش آن را کلیسای جهانی برای بشریت مینامدو دیگران بشکل ساده تری به آن ”آمریکایی بودن” میگویند.

آقای دیدز به شهر میرود اسکار دوم را باخود به ارمغان آورد.اما کاپرا اینک برای هری کان قدرت طلب و مغرور تبدیل به استخوانی درگلو شده بود.

او آنقدر بزرگ شده بود که جلوی دیده شدن کلمبیای کان را میگرفت همه فیلمها را بنام کاپرا میشناختند نه کلمبیا. خباثت کان سبب شد دست روی نقطه ضعف کاپرا بگذارد، شهرت! کاپرا در انگلستان بود که شنید که اطرافیانش میگویند:”فیلم جدیدت آشغال است!!” او خود را به نمایندگی کمپانی در لندن رساند و در بهت وتعجب شاهد پوستری با این مضمون بود:”فقط اگرآشپزی بلد بودی به کارگردانی فرانس کاپرا” او از همه جا بیخبر راهی هالیوود شد تا با کان صحبت کند.کان درابتدا منکر شد ولی سپس مسئولیت آن راپذیرفت.کاپرا استودیو را ترک و از کان شکایت کرد ولی کاربه جایی نبرد زیرا این جرم درلندن رخ داده بود ولی شکایت کاپرا در لس آنجلس تنظیم شده بود. این کشمکشها ادامه یافت تا اینکه کاپرا به طرح دعوی در لندن روی آورد.

 

 

کان خود را بازنده دید و تلاش کرد او را به کمپانی باز گرداند.کاپرا در ادامه همکاریهایش با هری کان یک اسکار دیگر کسب کردو سپس رفت تا استودیوی خود را افتتاح کند و برخلاف انتظارات کان این رفتن او دیگربازگشتی درپی نداشت.

کلمبیا در مسیر پیشرفت قرار داشت.لسترروت میگفت: کان اصرار داشت که فیلمها را فقط به یک دلیل میسازد،پول، او همیشه با هنر لج بود. ضدیت برادرانه فقط منحصر به وارنرها نبود و نتشهای بین هری وجک در کل کلمبیا مشهور بود. هری همواره برادرش را تحقیر میکرد ولی خوب میدانست که پشت سرجک شعبه نیویورک قرار دارد.

هری کان همیشه خود را تنها تصور میکرد و فکر میکرد تمام دنیا در پی خیانت به اوهستند. انجیل کان این بود تنها سخن حقیقی در جهانی مبتنی بر منفعت شخصی و قدرت این است:” باید قدرتمندترین باشی و اگر از نعمت طبقه و آموزش بهره مند نیستی باید بزور آن را بدست آوری.

درجهانی فریبکار یا باید فریبکارتر باشی یا بی رحمانه صادق”.

زهرا علیمحمدی

کارشناس ادیان و عرفان

 

انتهای پیام/

 

دیدگاه شما

شبکه اطلاع رسانی دانا
پایگاه خبری نافع همدان
نسیم وصال ایلام
سایت رهبر معظم انقلاب